|
زندگي حکايت مرد يخ فروشي است |
چاپ
|
|
زندگي حکايت مرد يخ فروشي است . . .
که وقتي از او پرسيدند همه را فروختي؟
گفت : نفروختم،
تمام شد.

و یک قطعه شعر زیبا
خسته ام از آرزوها،آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را،روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين،پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين،آسمانهاي اجاري
رونوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي،جمعه هاي بي قراري.
|