گفتگوی آنلاین با بخش پشتیبانی

مطالب مرتبط

آمار سایت

   
حکایت  چاپ 
امتیاز: / 6
بدعالی 

بازرگانی که تازه همسرش در گذشته بود ، در حجره خود مشغول مطالعه دفاتر بود که به او گفتند : آقا ، مردم منتظرند که تشریف بیاورید و در مراسم کفن و دفن شرکت کنید .
مرد بازرگان جواب داد : احتیاجی به من نیست ، بگوئید خودشان کار را شروع کنند . چون شعار من همیشه اینست : اول کار، بعد تفریح
.

تاجری که زنش تازه مرحوم شده بود ، به دفتر دار خود گفت : یادت باشد که هزینه کفن و دفن و مراسم او را جزو مخارج عمومی و سه هزار تومان پول پالتو پوستی را که قرار بود برایش بخرم در ردیف درآمد بنویسی
.

شخصی میهمان دوستش شد ، و پس از صرف شام جای خواب او را در زیر زمین خانه مهیا نمودند ، ولی میهمان در همان مدت کوتاه با کنیز خانه سر و سری پیدا نموده و قرار مدار خود گذاشتند
.
چون جای خواب کنیز در پشت بام بود ، میهمان وقتی همه را در خواب یافت ، به پشت بام رفته و بر بالای کار بود که بناگاه صدای تیزی از آندو صادر گشت ، و باعث بیداری و بالا آمدن صاحب خانه شد
.
میهمان که آبرو را در هدر دید ، و دانست چه باعث لو رفتنش شده است ، بناگاه به صدای بلند به خنده افتاد ، صاحب خانه او را پرسید : هان دوست من تو اینجا چه می کنی ؟ میهمان جواب داد : در خواب غلت زده ام
.
- مردم از بالا به پائین غلت می زنند ، چگونه است که تو از پائین به بالا غلت زده ای؟ و بر بام کنیز من چه میکنی ؟ و دلیل خنده ات دیگر چیست ؟

- آخر من نیز به همین وارونگی ها در عجب شده و می خندم
.

شوهری در تشییع جنازه زن خود زار زار می گریست به طوری که دل همراهان به حالش کباب شده بود . دوست با هوشی که از آن گریه نا بهنگام تعجب کرده بود ، علت این گریه شدید را از او پرسید
.
شوهر اشکریزان جواب داد : آخر تو چه می دانی کجای دل من می سوزد ؟ این اول دفعه ایست که ما با هم از خانه بیرون آمده ایم و او بهانه جویی و بد اخلاقی نمی کند


دو نفر که در یک زمان فوت کرده بودند ، در آن دنیا با هم صحبت می کردند
.
یکی از دیگری پرسید : آخرین حرفی که در زمین شنیدی چه بود ؟

دیگری جواب داد : حرفی بود که زنم زد . آنهم این بود که گفت : یک دقیقه فرمان اتومبیل را به من بده
.

وزی سلطان محمود به دیوانه خانه رفته و پس از دیدار از شرایط تیمارستان ، از دیوانه ای پرسید : چه می خواهی تا بگویم برایت فراهم کنند ؟

- دنبه می خواهم یا سلطان

سلطان دستور داد تا برایش ترب سفید آوردند و گفتند : اینهم دنبه که خواستی
.
دیوانه ترب را گرفت و خورد و سر جنبانیده و به ساطان نگریست ، ساطان پرسید
:
- سبب سر جنبانیدن دیگر چیست ؟

- تا تو پادشاه شده ای ، از دنبه ها چربی رفته است !!

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
وب سایت:
عنوان
Security Image
لطفا متن روی عکس را وارد کنید.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >
 
 
 

 

صفحه اول   ||   دانلود سنتر     ||  انجمن های تخصصی   ||   فروشگاه آنلاین   ||    سفارش تبلیغ  درسایت   ||   تماس با ما

 

 Email : Info [atsign] AriaClick.com    Tel : +98 (937) 7836767

CopyRight 2010 Ariaclick.com , All Rights Reserved

 Powered By Mitra CMS - Mitra is Free Software released under the GNU/GPL License.